وبلاک سروش

تاریخ: 02/05/2014 ساعت: 10:49 بازدید: 292 نویسنده: حسن سروش

آسمان خراش ها، پیکره های عجیبی به نظر می رسد و انسان را رهسپار دنیایی گمنامی می نماید، قدرت های مغزی فرار درک کردن ها را با دیدن آسمان خراش های زندگی، تقویت مینماید، انسان است که ماهیت درک را از دست میدهد.

گاهی قدرت های بی کران زندگی، حتا برای از دست دادن و یا چیز هایی را برای بدست آوردن، انسان را در گمنامی فکر قرار میدهد که انسان نمیداند، کار ها را برای چه انجام میدهد و برای چه زندگی می نماید و دنباله کدام راه ها گام بردار است؟

انسان نمیداند که سیاه چاله های زندگی چقدر زجر های متواتر را در میزان رشد آلودگی های ذهنی، تزریق می نماید؟ و انسان نمیداند که حتا انسان بودن یعنی چه؟

مزار پاک زندگی، هلهله های بی سرو سامان و سرسام آوری را در رهگذر زمان در شادی روزگار و در رنج های بی پایان و امید های بی تمنا و گام های ندامت را در انسان با یک آه عمیق نظاره می نماید و انسان آه کشیده روسیایی زندگی خویش است و خودش را به خاطر تولد شدن محکوم می نماید و دوست داشتن هایش را با آه عمیقش جبران می نماید.

این انسان ستاره گمنامی است که کهکشان ها از بودنش عاجز است.

این انسان گمنام بین مرگ و زندگی، هزیان بی شماری برای تمسخر نفس کشیدن هایش است، که رهایی انسان همان تولد مرگ است.

قدرت متافیزیکی انسان زاده گوهر هائیست که ملک ها در فلک چشم انتظارش است، و تحول و نابغه گی انسان را در برابر خدایش می سنجد و این ملک های استقبالی، عاجز می ماند و انسان برنده ی در سرزمین گمنام می گردد که از تولد تا مرگ هر قدر برای خودش ارزش قایل است اما نمیداند که سرنوشت با وی کدام بازی راه اندازی مینماید یکبار، صدبار، هزار بار انسان که به سرنوشت گمنامی معروف است به گمنامی می میرد و به گمنامی طعمه ذره هایی می گردد که پندیدگی بدن و عریان شدن استخوانها و لخت شدن زندگی در محضر تاریکی منکران و انکیران طبل گمنامی را به صدا در می آورد.

ای انسان گمنام

بدان که تو خود آسمان خراش ابدیت نیستی هستی، که به آسمان ها و قله ها گردن می آویزی و سپس طعمه ی خواهی شد که گمنامی تو معیار شکست، تلقی خواهد شد.



موضوعات:نوشته ها ,
انسان-گمنام! انسان-گمنام! انسان-گمنام! انسان-گمنام! انسان-گمنام! امتیاز : 261 دیدگاه(0)

تاریخ: 02/05/2014 ساعت: 10:45 بازدید: 252 نویسنده: حسن سروش

 

پر ماجرا ها زندگی می کند و با صدای دل انگیز طبیعت رقص های عشق های نهان را بازی می کنند و در زبان طبیعت آزادی را تجربه می نمایند و عشق و ایمان طبیعت زندگی می نمایند و با سبزه های طبیعت گره های از دست رفته یک عمر را می بندند و خویش را با قدرت نامرئیی تسلی می بخشند.

هر چند عشق درد ها و زخمهایی را در پیکر و اندام زندگی انسان ها وارد می نماید که با عشق زندگی را می بازد و با عشق زندگیی را استوار می نماید و با عشق گام های نیمه عالی را بر میدارد و این عشق است که نهاد ها دانشجویانش را عریان می نماید و خاصیت های شهوت و ترس از مردم و بدنامی را در ذهن دانشجویانش حک می نماید.

ای عشق بسوز! تا لایه هایت دود و غباری بر فراز قله های بلند باشد و این انسان بی خرف و بی خرد خودش را بازیگر دست دیگران قرار ندهد و انسان از جنس آزاده و آزادگی را در میدان عشق بازان متولد نماید.

عشق در وجود دختری که تازه جوان هیاهوی بسیار را بر پا می کند و دختر را از روان های عاشقانه سیراب می نماید و دختر است که با کشیدن درد های عشق رخنه های انحرافی را در وجودش تجربه می نماید و  نمیداند که عشق معرفت حاکم بر وجود است و وجود دانش بی انتهاست که درک کردنش مشکل و خواندنش زمان طولانی می خواهد تا بدان پی برد.

ای ناز پرورده ی دل انگیز زندگی و ابهت درد های مادری که از با قبیله سبز و خرم زندگی کرد و یاد های دیرینه اش را با شبی در هوس عشق برای آفرینش تو به پایان رساند و لایه ی را در وجودت نشان دختر بودن را هدیه بخشید  تا توسل برای نسل که با تو عشق بازی می نماید یا بنام هوس و یا بنام عشق باختگی و یا بنام عشق ورزیدن و یا بنام خود بدست آوردن!

این تو هستی که باید دستان مبارکت را روی درد های پیاپی زندگی نقش ببندی و گویایی ابهت های خشم و درد و غضب باشی! چون تو، لایه ی را در ایام دلباختگی ات از دست دادی و ندانستی که عشق ورزیدن به معنای خود فروختن در برابر نیروی جوانی و شهوت انسانی که دارد بتو عشق می ورزد و تو را هم سرنوشتش می داند و این هوس را انجام میدهد و تو لحظه درد ولحظه غم و لحظه شادی را حس می نمایی!

اما نمیدانی که درد های هنوز تازه نقش بسته است و دارد در ریشه های ستون های مبارک زندگی ات، سر از آب در آورده است و تو هستی که یک دنیا لعن و ملعون لامذهب و ..... در مقابل سنگسار حفاره تا کمر جا بگیری و دندان هایت با سنگ های شکسته شود و کسی نداند که گناه تو انسان آزاده چیست و توهم بمیری و کسی کفنی را در برت نکند و تو را بخاک بسپارد.

مرگ تو شاید بستری برای هزاران انسان در اسارت باشد که فقط با یک راه و بایک طریقت و روش زندگی نماید تا بجرم انسان از جنس خودت یعنی آزاده پا به عرصه ی وجود نگذارد ورنه به بلای دچار خواهد شد.

بدان که تو از قبیله سبز نجابتی

و کاروان تو رکن هستی روزگار است

پایان عمر واهمه برای ختم زندگیست

اینقدر عظمت و کرامت و اصالت در وجود تو نهفته است و تو در دریایی خروشان عشق خوابیده ای و نمیدانی که عشق ورزیدن به کدام معنا و به کدام راه و روش گفته می شود؟

خیلی دژ های در مقابل تو قرار دارد و هزاران دژ دیگر که تو را دوست دارد و فقط تورا در تابوت عشق حمل می نماید و تو خوش باور هستی که تسلیم این همه حقارت ها می شوی و عاقبتت همان سنگ هائیست که در دامنه کوه ها خوابیده است.

حجاب تو و لایه تو همان لایه ی ازون است که بر فراز زندگی استوار شده است و تو مقدس و تقدست را به باد این همه تظلم عشق و عشق بازی هایی با هراس و سنگ و خاک و خشم و کینه وکدورت، نده چون میدانم و میدانی که تو خدایی عشق و عاشقی هستی و دیگران خاکروبه ی بیش نیست.

حسن سروش

22/4/2014



موضوعات:داستانها ,
حجابت-لایه-ازون-است! حجابت-لایه-ازون-است! حجابت-لایه-ازون-است! حجابت-لایه-ازون-است! حجابت-لایه-ازون-است! امتیاز : 232 دیدگاه(0)

تاریخ: 02/05/2014 ساعت: 10:40 بازدید: 274 نویسنده: حسن سروش

 

پرنده ی زندگی اش پرواز کرد و ندای سر به فلک کشیده ی زندگی را به گوشش زمزمه کرد و ندای اناالحق را خواند و ستاره را درکهکشان تاریک زندگی اش، روشن نمود، لبخند ها، طراوت های تازه ی زندگی، حرکات های زیبا و دلنیشین، کنار هم نشستن و بودن، با هم یک عمر زیستن و سپس به پای یکدیگر، آرزوی بس بزرگ و عظیمی بود.

خوشی و لذت جویی های سبز و خرم بر لبان زندگی اش نقش بست گویا حقایق های عشق پیوند همیشگی را در گلو بند عشق بسته است و عشق را برای همیشه در جویبار زندگی آزاد و سر بلند و سر افراز، جاری نموده است، شب و روز سر از پا نمیشناخت و به یاد یکدیگر و در انتظار یکدیگر بودند، میعاد گاهی را برای بودن در کنار هم تعیین نموده بودند آن هم بستر خوابش بود، خواب که چشم های عشق را تجلی همیشگی بخشیده بود و روح عهد و پیمان خرامان کننده در کنارش می زیست و ناز های پیاپی زخم های عشق را مرحم می نمود.

عشق تجلی روح بخش هستی است

که زندگی را پیوند میزند

مادام دوری و جدایی رخت بر بسته بود و داشت در سرزمین های عشق گمنام مسافرت می نمود و هیچگاه سری به کلبه اش نمی زند و دوست نداشت که گره ها را دوباره باز نماید.

رسم روزگار همین است، که گاهی عشق را تازه می کارد و می رویاند و سپس خزانی را می فرستد تا فصل زرد زندگی را زمزمه نماید.

اخلاق، روابط، دوست داشتن، عشق ورزیدن، به پای هم خم شدن ...... رکن اساسی زندگی اش بود و به خاطر داشتن زندگی بهتر روابطش را با مکتب که درس می خواند قطع نمود، گویا مثل درختی سبز شد و سپس خشک شد و دهقانی اره را برداشت و درخت را قطع نمود.

خزان زندگی عشق، زمستان سرد و گریز عشق از طبیعت را درقبال دارد و تمام هسته های عشق را منجمد ساخت و فصل سرد عشق آغازشد و ترانه های سرد را به گوش عشق زمزمه نمود و عشق گریزان از زندگی شد و آواره گی های تجربه شده اش را به گوشش خواند و زندگی گره خورده با عشق به رکود رفت تلاش ها بی فایده شد و زندگی آوارگی در روح عشق که تا ابد باید جاویدانه می ماند، پدیدار گشت.

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن                                             گر دل به یکی دادی آتش به دوعالم زن

آغاز رمق های عشق شدت گرفت، سرود در بدری را به شدت شب و روز زمزمه می کرد ولی این  حقیر نمیدانست که دارد درد های بی فرجام یک عمر باخته را در وجودش پرورش میدهد، و به جای آبستن طفلی که سایه یک زندگی جدید است، غم های زندگی را آبستن بخشید و آنقدر تشتت اوج گرفت که دیگر حریم برای زیستن باقی نماند، نزاع ها، کشمکش ها، رویاهای پوج، اهداف های هرزه، در زمین زندگی کاشته شد، دهقانش با مهارت زیاد آبیاری نمود، دوستن نداشتن ها آغاز شد و همه روزه باید پرنده ی غم را در عمق آسمانهای نا امیدی به پرواز در آورد، تا ساحلی را در یابد و خودش را تسلی دهد اما نه، همه اش بیهوده و بی فایده بود، پرنده از پرواز خسته شد و راهش را بسوی این حقیر تغییر داد و امید ها خاتمه یافت.

پرنده ی عشق زندانی شد، اشک های پرنده دریا های غم را جاری ساخت، طوفان های عجیبی بوقوع پیوست، که لانه ی ساخته شده عشق را ویران کرد و پرنده ی عشق مرد.

لاش خواران از دام گریخته، به بدنه این پرنده عشق، به جان هم افتادند و جسد را تکه تکه کردند مرگ عشق را اعلام داشتند.

حسن سروش 

15/3/2014



موضوعات:داستانها ,
مرگ-عشق مرگ-عشق مرگ-عشق مرگ-عشق مرگ-عشق امتیاز : 280 دیدگاه(0)

تاریخ: 02/05/2014 ساعت: 10:39 بازدید: 259 نویسنده: حسن سروش

دوستت دارم

میدانم که

پرنده ی به پرواز در آمد

آسمان ها را قاپید

ابر ها را نشانه رفت

از سبکبالی

چشمانش حلقه آتشین شد

و سپس

به راهی رفت

راه صعودی بود نه نزولی

اما رفت

تا کجا؟

نمیدانم!

شاید روزی به کلام پروردگارش صحه گذارد

و دوست داشتن را

از کتاب مردگان قرن ها

از زبان یک فرشته

به من پیوند دهد

و آنگاه بدانم که 

تو را دوست داشته ام

و حریق دریایی عشق تو گرديده بودم

حسن سروش

18/4/2014



موضوعات:شعر ,
دوستت-دارم دوستت-دارم دوستت-دارم دوستت-دارم دوستت-دارم امتیاز : 254 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/04/2014 ساعت: 10:33 بازدید: 253 نویسنده: حسن سروش

من 

غریبه ی درد آشنایم

که درد هایم را

با زبان عشق

برلبان تو جاری می سازم

من غریبه ام

که از هیچ جنسی نیستم

فقط از یک جنس

آنهم 

قعر جهنم و برزخ زندگی

من غریبه ی درد آشنایم

که خدایم 

با لگدی می زند

همچون سگ از در خانه اش می راند

و من 

پارس کنان در رنج 

غریبی ام 

زندگی می کنم

من غریبه درد آشنایم

درد که از نفس کشیدن هایم نشات گرفته

و بامرگم خاتمه خواهد یافت

من غریبه ی درد آشنایم

که نه تنها احساسم مرا مرا می شرماند

بلکه هزاران

غصه ی از کوه پایه های زندگی

را نصیبم می کند

من غریبه ی درد آشنایم

حسن سروش

25/4/2014



موضوعات:شعر ,
عریبه-ی-در-آشنا عریبه-ی-در-آشنا عریبه-ی-در-آشنا عریبه-ی-در-آشنا عریبه-ی-در-آشنا امتیاز : 247 دیدگاه(0)

تاریخ: 09/04/2014 ساعت: 16:17 بازدید: 267 نویسنده: حسن سروش

مرگ 

دامن زده است

انسان بی خرد

در دامن مرگ

تنیده است

 



موضوعات:شعر ,
هراس-های-نا-تمام هراس-های-نا-تمام هراس-های-نا-تمام هراس-های-نا-تمام هراس-های-نا-تمام امتیاز : 302 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/01/2014 ساعت: 15:12 بازدید: 242 نویسنده: حسن سروش


در جامعه ی محدود که ما زندگی می نمائیم اگر از هزاران زاویه بررسی نمائیم هزاران نکته را می توان دریافت که هر کدام برعلاوه اینکه باعث حل مشکلات مردم می گردد، به همان اندازه مشکلات را نیز به بار می ارود.
جامعه ما جامعه نسبتا مذهبیست، که تمام کار کرد های اجتماعی از سیاست گرفته الی هزاران کارهای خورد و ریز های دیگر، در محور مذهب می چرخد و حتا می توان گفت: که سیاست پاکستان با آنهم که از نظام دموکراسی و حقوق بشر حمایت می نماید، بر محور سیاست های مذهب و با دیدگاه مذهب و در سایه ی مذهب، در چرخش است، ولو هر گزینه در راس قدرت قرار گیرد، با سخن ها و خطابه ها نمی توانند جلو خیلی از فجایع را بگیرد.
زیرا سنت و تمدن دو نکته ایست، که هیچگاه در مقابل هم به عنوان برادر نتوانسته است، قرار گیرد و هیچگاه نتوانسته است که دیدگاه سیاسی تمدن در کنار دیدگاه سنتی قرار گیرد به همین خاطر است که میزان تلفات و قربانی های متفاوت نصیب جامعه گردیده و خواهد گرید.
قشر های که در شکل گیری و هدفمند ساختن نظام سیاسی، گام های استواری را بر میدارد با شجاعت و درایت های مذهبی خنثی می گردد که در چند سال اخیر هزاران متد های انتخابی توسط طبقه ی روشنفکران و سیاست مداران توسط طیف خشن و بی رحم و بی مروت( تروریستان) که از گروه های متفاوت نمایندگی می نمایند، خنثی گریده است، و راه را در بین زندگی اجتماعی به حد باز نموده است که هیچکسی توان هیچ کاری را در سایه دموکراسی و حقوق بشر انجام داد، و اگر هم انجام تهدید ها و بلاخره نابودی نصیب میشود.
مثل اینکه دو خبر نگار کشته و چندین خبرنگار به اتهام رفتار ها و کارکردهای ضد اسلامی کشته و تهدید شده اند، این نشان میدهد که بین عینیت و واقعیت زندگی سیاسی پاکستان فاصله های متفاوت وجود دارد که هیچگاه در مسیر مشخص گام های برداشته نشده است، بطور مثال: کودتا های که در پاکستان به خاطر تسخیر قدرت صورت گرفته است هزاران امیدها را به جرم کمونیست و ....... به چوبه ی دار کشانده شده و یا هم تبعید گردیده اند، این خود نشاندهنده این که ضعف ها و ناتوانی ها آنقدر سایه افگنده است که حتا بزرگترین خوشه ها رشد و پیشرفت های مختلف، سم آلود گردیده است، حالا سوال اینجاست که: چرا به اتهام های متفاوت مذهبی، قتل، ترور .... به دام مرگ کشانده می شویم؟ و چرا یک گروه خاص، مورد حمله قرار می گیرد؟
هرکسی جواب خودش را می تواند به اندازه ی درک و فهم خودش یافت، ولی جواب من این است که 
اعمال های مذهبی و شعار به گونه ی سر داده می شود که کوچکترین ها به جای بزرگترین ها قرار می گیرد، و در ضمن درک ما به اندازه ی نیست که سیطره ها را کنار بزنیم و تحت نظام زندگی خویش در آییم.
مذهبی بودن جامعه ما نیز باعث بروز مشکلات ها گردیده است، که خوانده و نخوانده به جای عمل تظاهر می سازیم یعنی ناخوانده به سند ها امضا می نمائیم.
و هزاران نکته ی دیگر....
***
مردم ما به جای این همه شعار و این همه بد بختی ها و این همه جفا ها به خاطر حلقه و گروه خاص، یگانه راه حل که می تواند باعث نجات زندگی مردم باشد، تغییرات در باور ها و کارکردهای اجتماعی ماست، که مطابق به میل و زندگی جامعه ی خودمان باشد، نه به خواست ها و آرزو های دیگران.
***
باور های مذهبی ما، مطابق به میل خود مانیست و خود نیز خواهان آن نیستیم، ولی قشر وجود دارد که باعث بروز دادن احساسات مردم می گردد و مردم هم که از لحاظ فرهنگی درجایگاه صفر قرار دارند، دست به تکان دادن و قبول کردن شروع می نماید، که به جای این همه احساسات باید عملکرد ها مذهبی مان را اصلاح نمائیم که این یگانه راه حل برای حفظ زندگی مان می باشد.
در غیر آن همان دیگ و همان چغندر خواهد بود.
حسن سروش
23/1/2014



موضوعات:نوشته ها ,
تنها-اصلاحگری-اجتماعی-و-مذهبی-می-تواند،-ضامن-امنیت-و-آرامی-باشد. تنها-اصلاحگری-اجتماعی-و-مذهبی-می-تواند،-ضامن-امنیت-و-آرامی-باشد. تنها-اصلاحگری-اجتماعی-و-مذهبی-می-تواند،-ضامن-امنیت-و-آرامی-باشد. تنها-اصلاحگری-اجتماعی-و-مذهبی-می-تواند،-ضامن-امنیت-و-آرامی-باشد. تنها-اصلاحگری-اجتماعی-و-مذهبی-می-تواند،-ضامن-امنیت-و-آرامی-باشد. امتیاز : 274 دیدگاه(0)

تاریخ: 12/12/2013 ساعت: 09:14 بازدید: 318 نویسنده: حسن سروش

زمانه انسان را گاهی لبریز می نماید و گاهی همچون گرگ بیابان در گرسنگی نگه می دارد و گاهی هم به بیانات انسان نیش های زخم کننده و زهر کشنده و شمشیر بران و گیاه مرگ، نقش می گیرد و انسان است که خود را در دامان اعتقاد های خرافاتی و شرک و اندوخته های کاذب و رقص های بیجای کلمات و رسم کننده خط و سیر شیطانی و تعظیم و تکریم به عقده های نهفته انسانی که فقط ذلت و ذلتباری را منصف برای زندگی میداند، و تمثیل از روحیات باخته شده و بلعیدن رمز های اجتماعی و انسانی، نکته بس مهم و بااهمیت جلوه میدهد.

گاهی هم قدرت ضعیف و نحیف خودش را جلوه گر بزرگترین سیاهی لشکر میداند و به غوغای بیجا اقدام می نماید و پارس زنان وارد خیابان های زندگی می گردد و همه را به خود معطوف میدارد و به این فکر نمی نماید که هرثانیه را که مصرف می نماید قدرت های بزرگ رشد فکری و خلاقیت های ذهنی را به باد فنا میدهد که هرکدام نوری در سرزمین زندگی مردم سرزمینش بوده و همچون خورشید در آسمان زندگی مردم طلوع می نماید.

هر بار تجربه، بازهم تجربه، نشانه ی درک بیشتر و پی بردن به ضعف هائیست که در گذشته مرتکب شده و تکرار آن هزل برای سرنوشت میباشد.

زمانی تجربه بزرگترین مدرس زندگی بود که حتا شاهان فرانسوی برای کسب تجربه به سرزمین های دیگری می فرستادند که کلمه توریست را مورد استفاده قرار میدادند که امروز جهانی شده است و شکل دیگری رابخود گرفته است.

تجربیات در زمان جدید باعث شده است که هر فرد برخی از زندگی اش را به خاطر سهم داشتن در ادبیات معاصر و جدید از دست دهد که این ناهنجاری و کلنجار و در ضمن جهل و نادانی در فرد است که سالها تلاش نموده است مایحتاجی را بدست اورد ولی امروز دارد از دست میدهد.

زمانه انسان را گاهی لبریز می نماید و گاهی همچون گرگ بیابان در گرسنگی نگه می دارد و گاهی هم به بیانات انسان نیش های زخم کننده و زهر کشنده و شمشیر بران و گیاه مرگ، نقش می گیرد و انسان است که خود را در دامان اعتقاد های خرافاتی و شرک و اندوخته های کاذب و رقص های بیجای کلمات و رسم کننده خط و سیر شیطانی و تعظیم و تکریم به عقده های نهفته انسانی که فقط ذلت و ذلتباری را منصف برای زندگی میداند، و تمثیل از روحیات باخته شده و بلعیدن رمز های اجتماعی و انسانی، نکته بس مهم و بااهمیت جلوه میدهد.

گاهی هم قدرت ضعیف و نحیف خودش را جلوه گر بزرگترین سیاهی لشکر میداند و به غوغای بیجا اقدام می نماید و پارس زنان وارد خیابان های زندگی می گردد و همه را به خود معطوف میدارد و به این فکر نمی نماید که هرثانیه را که مصرف می نماید قدرت های بزرگ رشد فکری و خلاقیت های ذهنی را به باد فنا میدهد که هرکدام نوری در سرزمین زندگی مردم سرزمینش بوده و همچون خورشید در آسمان زندگی مردم طلوع می نماید.

هر بار تجربه، بازهم تجربه، نشانه ی درک بیشتر و پی بردن به ضعف هائیست که در گذشته مرتکب شده و تکرار آن هزل برای سرنوشت میباشد.

زمانی تجربه بزرگترین مدرس زندگی بود که حتا شاهان فرانسوی برای کسب تجربه به سرزمین های دیگری می فرستادند که کلمه توریست را مورد استفاده قرار میدادند که امروز جهانی شده است و شکل دیگری رابخود گرفته است.

تجربیات در زمان جدید باعث شده است که هر فرد برخی از زندگی اش را به خاطر سهم داشتن در ادبیات معاصر و جدید از دست دهد که این ناهنجاری و کلنجار و در ضمن جهل و نادانی در فرد است که سالها تلاش نموده است مایحتاجی را بدست اورد ولی امروز دارد از دست میدهد.



موضوعات:نوشته ها ,
بخش-های-دیگر بخش-های-دیگر بخش-های-دیگر بخش-های-دیگر بخش-های-دیگر امتیاز : 273 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 17/11/2013 ساعت: 13:13 بازدید: 259 نویسنده: حسن سروش

دهات هوایی تازه ی داشت و روز ها و شب ها به شکل روح بخش و زیبایی آفرینی می گذشت، ناگهان طوفانی زندگی زیبایی حسن را در برگرفت و درخت که در رگ، رگ وی ریشه دوانیده بود و خشکید و پدر وی راهش را گرفته راهی ایران گردید تا کار نماید و همراهش برادر بزرگ حسن را نیز با خود برد و برادر دوم نیز محل را به قصد پاکستان ترک گفته و حسن ماند و تنهایی ها و غم های روزگار!

صبح وقت وقتی از خواب برمیخواست دنبال گله های مردم می رفت و شبها از خستگی نشسته خواب میرفت، و کسی هم به اسم انسان به وی نگاه نمی کرد، زیرا نامش از دور هویدا بود( حسن چوپان) چون لباس و حرکات و کردار وی چوپانی بود.

مردم نمیدانست که چوپانی شغل اکثر از پیامبران مثل حضرت موسی و سایر پیامبران الهی بوده است و این شغل مقدس آنها را به پایه اکمال انسانی رسانید که تا امروز بشریت و تاریخ بشریت از آنها به عنوان قهرمان های داستان چوپانی یاد می نمایند.

-راه های دیگر نداشت تا گره مشکلاتش باز می شد فقط و فقط چوپانی بود که با زندگی وی دست و پنجه نرم می کرد و مزد یکساله اش را خراج روزگارش می نمود.

وقتی موتر های کوچک و بارکش از راه عبور می نمود چشم حسن به خاک و دود و غر و غور آنها می افتاد و همیشه آروزی در شهر زیستن را می نمود و آه های عمیق را یکی پشت سر دیگری سر میداد و همیشه دست به سوی خدای یگانه اش دراز می کرد و خواستار رهایی از مشکلات فعلی می گردید جایی که هیچ کسی جز چوپان نمیشناخت.

وی از ناحیه کمرش رنج می برد و با خودش می گفت: نشود که روزی جان مرا بگیرد و کسی حتا از مردن من خبر نشود و من در بیابان بمیرم و جسد مرا گرگ، روباه و یا هم سایر حیوانات وحشی بخورد و من تا ابد نقل مجلس مردم دهات گردم و این خیلی برای نه تنها من؛ بلکه برای تمام چوپانها خطر ناک میباشد.

خزان برگ های درختان محل را طلایی رنگ ساخته بود و اکثریت برگ ها از دیدن باد می لرزید و به زمین می افتاد و با باد یکجا روی زمین رقص می نمود و در گوشه ی قرار می گرفت .

حسن خدایش را شکر گزار بود که توانسته است سال سخت را پشت سر گذرانده و سال دارد آخرین رمق زندگی اش را تجربه می نماید.

روزی در شاخه سنگی تکیه داده بود و شعری را باخودش زمزمه مینمود و گاهی مصراعی را معنا مینمود که بکبار نکته جالبی در ذهنش خطور نمود و گفت" باید مزد امسالم را بفروشم و راهی شهر گردم، مردم می گویند که شهر بسیار زیباست و هرکسی زندگی راحتی دارد و اینقدر مشکلات که در اینجاست در آنجا نخواهد بود"

از شاخه ی سنگ پائین شد و رفت دنبال گله از حیوانات بی زبان که یکبار باخودش زمزمه کرد"

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم                             وز بهر تو در کنج خرابات نشستم

و بازهم با خودش تعهد نمود که باید راه شهر را در پیش گیرد و با هیچ کسی نگوید، مبادا کسی مزاحمت خلق نماید و وی را منصرف نماید.

حسن کمی با خط خواندن آشنا بود و گاهی اگر فرصت می یافت قلم را دست می کرد و روی کارتن های درشت شیشه فروش دهات می نوشت و تلاش می کرد که چیز هایی را بیاموزد.

 



موضوعات:داستانها ,
طلای-از-دست-رفته! طلای-از-دست-رفته! طلای-از-دست-رفته! طلای-از-دست-رفته! طلای-از-دست-رفته! امتیاز : 266 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 17/11/2013 ساعت: 13:11 بازدید: 266 نویسنده: حسن سروش

بهای زندگی، بهای برای رسیدن به اوست

بهای عشق ورزیدن، نهایت کلام با اوست

قامت نا امیدی ها، کوبیدن به در اوست

آنجا که حیات است، مرگ در عذاب است

سخن های زیادی شنیده ایم و بیان کرده ایم و راه های را نشان داده ایم و هدایت گر مقوی برای تقوا پیشگان بوده ایم، اخگر تابناک در عرصه زندگی بوده ایم و خویشتن را در آزادی خادمیت رها کرده ایم و دیگران را خواسته ایم که در خادمیت گردن نهند و بهداشت اصولی خادم بودن را می آموزیم و آنها رعایت نمایند.

محرم بهانه ی خوبی برای ارزیابی گذشته ها و کارکرد ها و بنیش هائیست که تا به حال به عنوان نیروی سیال در بستر زندگی مان در حرکت بوده و هست و محرم شمشیریست که هر سال  در مدت حد اقل شانزده روز بر فرق اشخاص می کوبیم و دلواپسی های خویش را رفع می نمائیم.

محرم بهانه ی خوبی برای خود بالیدن هاست و برای خود رسیدن ها نیست بلکه برای خود پسندی هاست که روزگار تمام همچون خر بارکش شلاق می خوریم و هزاران دشنه را نصیب می شویم و بازهم به سخن های سیاه و سفید تکیه می نمائیم و جان نثاری ها را فقط و فقط در کار کرد های تمثیلی که روش های عقلی را می زداید و در تضاد قرار میگرد، به نمایش می گذاریم.

امام حسین یک فرد بود و در مدت معین و خاص زندگی نمود و سپس با این دنیا خدا حافظی نمود ولی تفاوت که امام حسین با سایر انسانهای دیگر دارد این است که مداوای برای غده سرطان دوران خویش بوده است و این سرطان را با خونش درمان نمود که تا امروز این لکه ننگ در جبین تاریخ با رنگ قرمز نوشته شده است و هزاران انسان نه بلکه ملیون ها انسان را به تماشایش جلب می نماید به همین خاطر است که حیطه فرهنگی و حسین شناسی در تمام دنیا در روزهای معین و مشخص اوج میگیرد و درس های جدید را برای راهیانش می آموزد.

سیر تاریخی این حرکت، خیلی هم جذاب و قابل تامل است زیرا در اکثر نقاط دنیا مشاهده شده است که مادیات بیشتر ازمعنویات جذابیت دارد حتا در حیطه دینی، شما اگر سالانه و یک مقدار پول را به عنوان مالیات دینی پرداخت ننمائید شما طرد میشوید و باید اینرا بپردازید تا درامان نمایندگان خدا باشید ورنه لعنت خدا را به نمایندگی از خدا می فرستند و حتا به خاطر مادیات انسان دستش را به خون انسان دیگر آلوده مینماید و امام حسین نیز می توانست به خاطر کسب قدرت و جاه و جلال تسلیم شود مثل که امروز اکثر از رهبران ما نیز پیروانش را در یک کفه ترازو گذاشته و در طرف دیگرش پول را میگذارد، ولی امام حسین به جای بیعت و مردم فروشی دست به سیر عرفانی و زاهدانه و شجاعانه ی زد که دنیا را متعجب نمود که این عمل وی مثل عملیست که حضرت موسی در مقابل فرعون انجام داد که باعث نابودی و بی عزت شدن فرعون گردید و بالاخره مجبور گردید که تسلیم حضرت موسی شود و به تمام آیدیال های ریالیستی وی احترام بگذارد، که یزید بعد از به قتل رساندن امام حسین عین عمل را انجام داد و به خاطر که مردم شورش ننماید خود را به بعد عاطفه و احساس قرار داد تا باشد راه فرار از مصیبت و گناه بزرگ را دریابد.

زیرا در تامل تاریخی همیشه روش های تمثیلی چندان جذاب تمام نشده است و هر فرد که روی روش های تمثیلی کار نموده است جذابیت خاص نداشته است، درست است که این روش باید برای مردم بیان گردد تا مردم از وقایع تاریخی باخبر گردد ولی به نسبت اینکه ریشه های بس عظیم و درخت بی انتهاست باید از روش تمثیلی خارج گردد و به روش های تجربی و عقلی جدید جایگزین گردد که موثریت آنها برای همگی بیشتر گردد و فراخوان خوابی داشته باشد نه فرسایش نزولی!

در جامعه ما همگی به فرسایش های این قیام سرخ تامل نموده است و اصل ماهیت جهانی و بشری این روش که بنام مکتب حسینیان معرف است به باد فراموشی می نهند که این خود بخود جامعه و مردم را از سیر صعودی به سیر نزولی فرا میخواند، به دلیل اینکه همه روزه همانقدر که دنیا در تکامل به سوی زندگی مدرن گام می نهد تمام روش های زندگی نیز تغییر مینماید و باید این مکتب به نیاز های فکری تمام اشخاص که اهل قلم و تامل در سیر فکری هستند، برآورده شود در اینصورت جذابیت به قوه محرکه فکری و به نیروی سیال روحی در میان اجتماعات بشری رخنه نموده، تبدیل میشود.

برگذاری محرم در جامعه همان تصاویر سیاه وسفید است که زیاد بیننده ندارد، درست است که برخی از اقشار به خاطر وظیفه دینی و مسلمانی اش در برگذاری این مراسم گام جدی را برمیدارند.

امام حسین فقط چند لقمه نان شده است که در روزهای عاشورا از اول الی دهم وارد شکم ها میشود و همگی با لب های چربیده شده خوشحال و خندان به طرف خانه هایشان در حرکت میشوند و عارق زده تمام کارکرد های این امام را فراموش می نمایند که این خاصیت نشانه اطاعت و فرمانبرداری نیست بلکه نشانه ضعف انسانی در برابر هستی است که در سال شصت و یک هجری به نیستی کشیده شد ولی این نیستی باعث شد که به هستی ابدی و همچنان خط پیروزی در مقابل بطلان های حقوق سیاسی، گردید که این فراموشی ها باعث رکود افکار انقلابی در میان جامعه گردیده است و می گردد و عظمت امام حسین فقط در تکه های سیاه و سبز و خوراک های لذیذ است نه در مکتب که توسط وی بنا نهاده شد.

ای کاش آزادی زبانی میداشت که گویای حقایق می شد

که دیگر دروغ گویان و فریب دادگان نمی توانست در میان مردم پر بگشایند

و مردم را در فراخوان فرسایشی انحراف و افراط در زندگی دعوت نمایند.



موضوعات:نوشته ها ,
محرم-سفید-و-سیاه! محرم-سفید-و-سیاه! محرم-سفید-و-سیاه! محرم-سفید-و-سیاه! محرم-سفید-و-سیاه! امتیاز : 294 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 15/09/2013 ساعت: 15:48 بازدید: 306 نویسنده: حسن سروش

ای کاش زندگی سنجیدگی گام های استواری میداشت، متانت ها را برای من می آموخت، قهقهرایی ها را بدور می انداخت، زورق ها جدید را روی برگ های طلایی از زعفران عجین می نمود، دوات ها رنگ های زیبایی را بخود اختصاص میداد و روی کاغذ سفید کشیده میشد.

ای کاش آنقدر می دانستم که شاخه های دانایی ام همچون درخت تنومند رو به زمین می نمود و همگی یک دانه یی را برمیداشت و از خوردنش احساس غرور می نمود و من از اینکه در زیر دندانهای آنها همچون گندم زیر آسیاب می لغزیدم و سپس خورد و خمیر میشدم و سپس به شکل انرژی در رگهای دیگران میدمیدم و دیگران به تحرک می آوردم.

حالا ناگهان است و ناگهان ها برای من نمیزیبد برای من نمی ارزد و برای من ارزش ندارد و برای من قابل سجود نیست و برای من قابل تمجید و ستایش نیست، این ناگهان ها مر می ساید و وصلت های بی جا را ببار می آورد که من خود نمی دانم ولی درک می کنم و عمل نمی کنم و سنجیده گام بر نمیدارم.

من تابوی بزرگی شده ام که از همه جا نمایان است و مرا همه میشناسد و گاهی هم برای من میخندند و گاهم از دیدن من رشک می برند و گاهی هم راز های مرموزی را بر لبان شان جاری مینمایند و گاهی هم زبان به سخن می گشایند و چیزی را نثار من مینمایند.

دیگر فراق ها جایش را به عجین ها داده است و  لخته های بی آلایش را بوجود آورده است و پالایش دیگر معنایی ندارد و اگر هم پالایش گردد زندگی در معبد مرگ کشانیده میشود و آنگاه من خواهم مرد.

نفس های زنده بودن نمی ارزد و زنده شدن هم بدرد من نمی خورد و من چکاچاک های شده ام که فقط بدرد رنگ زدن شمشیر ها می خورم که خورشت برای آنها باشم و نهار برای خاندان بی مرگ اما صداقت خواه امانت دار!

برای من برسیه ی رادرست کرده اند که من با دستان خودم امضا نموده ام و گاهی هم ورق هایش را این بر و آن بر می کنم ولی چیزی جز نام خودم پیدا کرده نمی توانم یعنی توانایی من به اندازه یک مخروبه ی شده است که هیچ کس را جا نیست.

ستاره های آسمان به قولی برخی از بزرگان مذهبی بنام های اشخاص روی زمین است و هرکسی یک ستاره ی در آسمان دارد و من هر قدر جستجو می کنم هیچ ستاره ی را در نمی یابم و آسمان زندگی من تاریک است و تاریکی در ضعف من کمک می نماید و ستاره ی درخشش را از دست داده است و من دارم در تاریکی تقلا می کنم و گریبانم سخت می فشارم و مرگ من به سراغ من نمی آید و دیگران مرگ را به سراغ من بادستان خودم می فرستند و شادیانه می زنند و من دارم خودم را به دست خودم در سرزمین مرگ می فرستم.

ای کاش عقل من میدانست که دلشوره ها و رستن در پایه ی زندگی دیگران باعث اذیت خودم می شود و مرا یاری می نمود که هدایتگر برای درست نمودن روابط خودم می بودم و در آستانه بی حرمتی قرار نمی گرفتم که مثل زن زناکار در حضور دیگران سنگباران شوم و هر سنگی وزنش برابر به وزن دنیا باشد و من حوصله و توان برداشتن انها را نداشته باشم که این حماقت است.

حالا درک کرده ام که من دیوانه ام و تمام کارهایم شکل و رنگ دیوانگی را دارد و دارم برعلاوه اینکه خودم را به بی حرمتی فرامی خوانم دیگران را نیز تشویق می نمایم.

ای کاش این دیوانگی از ابتدای زندگی نصیب من می شد که خودم را اینقدر درعذاب دیگران دچار نمی کردم و از نامم آشکار بود که من دیوانه ام و هیچ کسی شاید سنگی را به سوی من پرتاب نمی کرد و من پارس زنان در خمیدگی های محله ها قدم می زدم و گاهی اگر دلم می خواست آهنگ های ناب دیوانگی را زمزمه می کردم و با سگان دوست میشدم و زبان آنها را میدانستم و شبها را باآنها سپری می کردم و بهترین دوست من میشدند.

حالا بطور کامل یک دیوانه ام که درک کرده ام و ای کاش عاطفه و احساس در درون من وجود نمیداشت که دست به خودکشی می زدم و نه تنها خودم را بلکه دیگران را نیز از عذاب خودم آزاد می کردم.

 

 2013-09-08    8:30 شب



موضوعات:نوشته ها ,
دیوانگی-ها! دیوانگی-ها! دیوانگی-ها! دیوانگی-ها! دیوانگی-ها! امتیاز : 279 دیدگاه(0)

تاریخ: 06/09/2013 ساعت: 09:29 بازدید: 306 نویسنده: حسن سروش

دنیا با هر پایه و اساسی تکمیل می گردد و دنیا هر روز در ترقی و تکامل زندگی دنیوی و مادی گام های بی شایانی را بر میدارند و دارند تهاجم های متفاوت را انجام میدهند که گویندگان صلح و زندگی را به فغانهای ابدی مواجه ساخته و در ساختارها و ترکیبات زندگی اجتماعی راه نمیدهند و هرکسی که به این عمل دست یابند زندگی را باید بدرود بگوید ورنه همانی خواهد بود که گوشه و قفسه زندگی جانش را در دنیایی ازغصه های روزگار به پایان برساند.

کبوتران ابلق در زندگی رویایی من و سخن سرایان دیر پا و فلیسوفان جان گداخته در راه آزادی و جان باختگان دنیایی خردگرایی و منشی بودن در عالم اجتماعی و رساندن قدرت های خلاقی در بطن انسانها، بر پا کردن انقلاب های نابغه ی در امواج دیکتاتوری و رهایی آنها از قید و شرط های امپراطوری و گسترش افکار فلسفی و طرح زندگی نوین در قفسه های فاشیستی و لزوم دانستن کرامت در امواج برده داری و نشان دادن ضعف های قدرت های استثماری و دادن بنیش جید هیومنیسم در امواج تاریک و زهرآسا و مسمومیت زا و رساندن قطره ی آب در گلوی خفه شدگان روز در برابر قدرت ها ...... از کارکرد های امواج های انقلابیی بود که دنیا را از تاریکی به روشنایی دعوت می کردند.

تنها ترین موجود که برای من رهایی و آزادی و بدور از دژخیمان و سارقان انسانی و ببر های کاغذی و شتران فالوده خور و عیاشان صحراهای نزدیک و دور دست و کوه چران های حمار پرست و دزدان پرچم زور و تزویر و رساندن حق و حقوق در برابر باطل و شرک و تبلیغ رسالت دیکتاتوری بجای دموکراسی واقعی که بر مبنای ریالیسم استوار باشد، بخشید و مرا تعلیم و حمکت و قدرت مکاشفه و بیان و تبیین کلام و حکمت، داد و تلاش کرد که من همانی باشم که باید باشم و نه همانی باشم که نیستم و نیستی من در هستی کسی مثمر واقع گردد و نیستی باعث شادی آنها گردد.

نه! تنها ترین موجود در دنیا برای من درس های آموخت که امروز دست در دامان محبت های بی انتها و با اثر و بدون کدام توجیه منطقی و علمی که مبنای فلسفی را در بر میگیرد و باعث اذیت افکار در برابر هم نسل ها و هم سالها و هم فکر ها و هم خلاق ها و هم خون ها می گردد، و آنها در طرد فکری و کفر گویی به سر می برند، به من آموزگاری همچون او تعلیم گفته است و مرا به یاری او یعنی خالقم که باید دانست و فکر کرد و برهان آورد و مقنع ساخت و سپس رهایی یافت، تعلیم داده است که داده های اجتماعی و سیاسی و علمی و فرهنگی را در دامان فکرم واریز نموده است و مرا بخودم واگذار نموده است که تصمیم بگیرم و شایسته و لیاقتم را در میان نبرد ها و مبارزه ها و حکمت ها و فلسفه ها به نمایش بگذارم تا کله های پوک و اندیشه های مبغز و رستاخیزان ظلم را در دامان وجدان بی سر پناه و سرگردان آنها به سر دارهای افکارم آویزان نمایم و آنگاه به آنها بیاموزم که تعلیم یعنی این!

این آموزگار عجب منطقی را بلد است که از قناری زیباتر آواز می خواند و از شیر شجاعتر است که به شکار هر حیوانی می پردازد و از عقاب کرده بلند پرواز تر است که در امواج آسمانها و طوفانهای بزرگ پرواز می نماید و مرا باخود می خواند و زندگی و طرز بیان را به من آموزد که چگونه در بطن آموزه های عمومی و منطق و فلسفه و عرفان وارد شوم تا خودم را بیابم.وبدانم که منشا هستی من چیست؟

اینجاست که آن موجود با ارزشتر از دنیا و مرا رها نموده است و تنهایم گذاشته است و فراخوان دیگر و آموزه های دیگری ندارد و من مجبورم که خودم را باهمان داشته های  قبلی او تسلی دهم و روزگارم را سپری نمایم .

آن ماهرو، مادرم بود که تمام رویاهایش را در روح و روان من ترسیم نموده بود و سپس در تاریخ 1373 برای همیشه از کنار من پرواز نمود و من بهترین گنج زندگی ام را از دست دادم و تا حالا از دوری او در رنج و عذابم.

من دنبال او بودم چون او هر لحظه دستم را می گرفت و من بی خیال بودم ودر حرکت

حالا من دنبال او می گردم و او دستم را رها نموده است

اینجاست که از بوی دامان پر مهرش تا ابد محروم شده ام

 

یادش شاد و روحش گرامی باد



موضوعات:نوشته ها ,
تنها-ترین-موجود-در-دنیا تنها-ترین-موجود-در-دنیا تنها-ترین-موجود-در-دنیا تنها-ترین-موجود-در-دنیا تنها-ترین-موجود-در-دنیا امتیاز : 341 دیدگاه(0)

تاریخ: 06/09/2013 ساعت: 09:26 بازدید: 276 نویسنده: حسن سروش

برای من درس میدهند که باید برای شناخت خود و برای شناخت مالک این هستی و برای درک موضوعات انسانی واجتماعی باید غور و بررسی ها و تحقیق و کاوشگری های داشته باشم تا پلاس پاره های خشونت در بدنم رخنه ننماید و من را قربانی غرائز وحشت و وهم ننمایند و می گویند که برای شناخت خود روابطی داشته باش! که مبانی اخلاقی و علمی و شکل گیری شخصیت من در اذهان دیگران باشد و دیگران مرا درک نمایند وبدانند که من هم از جنس خود آنها دارای نزاکت و شرافت و عزت و قار و همچون پرنده بلند پرواز در دل شب های تاریک و راه های باریک زندگی در پرواز، می باشم به من می آموزانند که تکیه گاه اصلی ام باشرفترین موجود غیر درک (خدا، الله، پروردگا و خالق) بدانم و خودم را از شر نیروهای گم شده و گم کرده  در هستی رهایی دهم و ناچارم نشوم که دست به گریبان غیر خدایان بزنم و راه چاره هایی را بیابم! نه! این اصالت من نیست بلکه اصالت من این است که باید تکیه گاهم را تعقل که همه موجودات (انسان) در طبیعت دارا می باشد، قرار دهم تا سبک های تعقل گرایی مطلقه دیگر دست به گریبان من نزند و مرا در ستایش خود فرا نخواند و مرا واراسته ضمیران قرن بداند و به هویت انسانی بخشند نه! برده داری!

بیقراری های تلخ در سایه زور، مرا  به جبران خسارت های وا میدارد که برای من هیچ سودی را نداشته است و تنها سودی که نصیب من شده است رفتن به سلول انفرادی و زیر چوبه دار ایستادن و یا هم در گوشه ی رگبار کردن، را نصیبم کرده است که هیچ کسی از مرگ من اطلاعی نخواهد داشت و شاید قبر من کاویده شده ی بلدوزری باشد که هیچکسی حتا از نام و نشان من اطلاع نداشته باشد و من بمیرم و بروم که بهشت در کجاست و هر قدر دنبال نمایم که نتوانم بدان برسم بلکه به جهنمی خواهم رسید که در دنیا دیده ام.

اینجاست که بوی صوت عدالت بیدادگر در شهر طنین می اندازد و حوزه های سیاسی سرخ را به عَلم تابوتی من وسعت می بخشد و حوزه های سیاسی سبز بنام این و ان مرا فریب میدهد و آنقدر عریانم می سازند که آدم از بهشت عریان خارج شده بود و آنقدر عریانم می سازند که تلافی آن در دست من نیست و من دیگر برای تلافی آن آبرو وعزتی ندارم، چون من مدفون شهر های قدرت زورآزمایشی های شده ام که خود، خودم را لعن می فرستم و آیه ی قرآن را که کلیم خداوند میدانند " هداللمتقین" را زمزمه می نمایند و مرا به قصد بهشت روانه ی جهنم می نمایند.

 من وفادارم و وفاداری ام را مثل سگ دهن دروازه دیده اند چون رگ و پوست و استخوانهای من در همان خانه ی شکل گرفته که امروز من در آنجا پرسه زنان و گشت زنان و تکدی کنان در حرکت هستم و وفاداری من براساس تعلیمات پدری من است که به من آموخته بود" مادر دومت وطن است" و من این آموخته را از ذهنم دور نمی ریزم و تا  آخرین نفس های زندگی ام این جمله را تکرا خواهم کرد و به شرافت زندگی مادر دومم خواهم افزود.

من آموخته درس های شرافت هستم و درس های از جنس بی شرف شدن و بی شرف بودن و در برابر دیگران تعظیم نمودن را چالش بزرگی میدانم و نمیدانم که چرا همقطاران من این گزینه را بیشتر مورد توجه قرار داده اند و به جای مادر دوم شان بدان عشق می ورزند و کور کورانه اعمال جهل گونه شانرا انجام میدهند و از دسته یا گروه های میشوند که نامش را " خائن" میتوان نهاد.

یک فرد با چشمانش میتوان یک نقطه را نگاه نمود نه با چشمانش به دونقطه نگاه نمود زیرا یک طرف مرا می کشند و به دار می آویزند الله  و الله می گویند و از طرف دیگر خواهان پیاده کردن حکومت مردم سالاری هستند این حرکت در دل کدام کوه فولاد گونه ذوب می شود و در قلب کدام سنگدل رسوخ مینماید تا مرا به دار آویز ننمایند و به قصد بهشت به جهنم نفرستند.

در زمان مائوتسه تونگ در چین هزاران انسان مخالفش با این دنیا با قدرت و زور و سرمایه خدا حافظی نمودند و مائو را بزرگترین شخصیت دنیا جلوه دادند چون مائو اکثریت نفوس چین را از خطر قحطی نجات داد و به مردم با زور به تجارت و پیشه و حرفه آموختاند و وادار نمود که همگی با یک رنگ وارد عرصه اجتماعی گردند.

که پیامد های بزرگ را درقبال داشت و مردم را خوشبخت نمود و خود مقام بزرگ را نیز از آن خود نمود که آمریکا و شوری کونیستی حکومت وی را برسمیت شناخت و اطاعت نمود.

ولی افسوس که من اطاعت گر دوران، گاهی زهر می نوشم و گاهی نوشدارو، ای کاش قناری را زبانه سخن بود، که به می آموخت که نه اطاعتی و نه زهری، بلکه همان آزادیی و همان عدالتی.

افسوس که نامم را انسان نامیده است، که این انسانیت من بدتر از حوانیت است چون من می سازم تا بکشم و آنها می سازند تا زندگی نمایند.

من اکسیجن را برای نجات انسانهای همجنسم تولید می نمایم تا از خطر مرگ رهایی یابند نه گازهای شیمیایی که مر بکشند و همنوعان من به هزاران بار قربانی گردند.

ای کاش قوقنوس بیاید و قناری ها را به سخن گفتن وادارد تا مرا همگی بدانند که گنه کار نیستم بلکه خادم هستم و خدمت می کنم و ای کاش فرشته تلقین شده بیایند و گلوله های به طرف من شلیک می شود جلوگیری نمایند و مرا نجات بخشد چون می گویند که خدای من همه چیز را می بیند و به چیز تسلط دارد و به تمام اعمال من نظاره گر است و دو فرشته ی در کنار من راه می رود و تمام کارکرد ها وسخن های مرا دنبال نموده و در اعمال نامه ی من می نویسند و روزی مرا به چوبه دار عدالت خواهد کشانیدند.

 

ای کاش تمام کلاغان رو بیاورند یا مرا تکه و پاره کنند و یاهم خورشید تازه طلوع نماید تا رهایی من در سایه ی روزگار تلخ و زندگی بیقراری نباشد و من آزاد و واراسته در طبیعت زندگی نمایم و همانند گلهای نوشگفته بروی دنیا لبخند بزنم و پیام من، پیام منجی نجات دهنده ی بشر از قید و اسارت خوکان و سگان زورمند باشد.


بیقراری-های-تلخ-در-سایه-زور! بیقراری-های-تلخ-در-سایه-زور! بیقراری-های-تلخ-در-سایه-زور! بیقراری-های-تلخ-در-سایه-زور! بیقراری-های-تلخ-در-سایه-زور! امتیاز : 320 دیدگاه(0)

تاریخ: 06/09/2013 ساعت: 09:20 بازدید: 294 نویسنده: حسن سروش

جنگل مکان مقدس زندگی من است و حیوانات جنگل بهترین دوست های آشنای زندگی من است و روستا بهترین هدیه ی برای نفس کشیدن عمیق من است و سبزه های جنگل بهترین استاد برای رشد فکر و تفکرات تنهایی من و شیران جنگل رزم آوران و شجاعان درونی من است و من گزینه جز مایحتاج برای انها نیستم.

من امپراطور جنگل و حیوانات و پرندگان و سبزه ها و جنگل ها مطیع و فرمانبردار من است چقدر خوب است که من امپراطور عادلی هستم که بالای هیچ کسی ظلم و ستمی روا نمیدارم  و خود، برای خودم موضوعی برای تفکرات تنهایی در جنگل هستم و بنیش  علمی من همان دانسته هائیست که پدرم در مقابل طبقات مختلف اجتماعی روا داشته است و مرا وادار نموده است که قصر مجلل و پر شکوه از جنس انسان همچون حیوان های قصی القلب ترک نمایم و به همان دسته های بپویندم که مرا یاری می نمایند و همکار من در سرنوشت من هستند و دوستان همیشگی برای سرنوشت همیشگی من!

اینجا دست به طیوران خرد گرای زندگی خورده است که دست مرا گرفته است و با خود می برند و دست من یاری دهنده آنها برای سبکبال شدن آنها می باشد آنها ابلق و سفید و سیاه و خاکستری و زرد و دارای رنگ های متفاوت می باشد که این رنگها برای نشاندهنده ظلمات آبائی من است که همگی را چه در دربار شاهی و اجتماع در درجه های مختلف می دیدند و حوریان زیبا رخ را آورده بودند تا مرا وادار ترک مخاصمه ی زندگی با خوانواده ام نمایم و تمام درهای در بار را بسته بودند تا من نتوانم فرار نمایم  وفقط توجه همگی برای من بود و بس!

چقدر سخت و ننگین بود که من هم در راهم آبائی ام ادامه میدام و موجود خردگرایی قصی القلب می شدم و همدستانم را مجازات و یا تبرئه می کردم و یاهم از آنها همچون گرز آتشین برای نابودی انسانها همچون خودم استفاده می کردم و اینگار زندگی من در جهل اجتماعی و سرداری و باداری خودم از هم می پاشید و من تنها نه بلکه همراه با خوانواده ام خودم را در وجدان خویش عذاب می کردیم! چقدر خوب است که من آزادی را در درون خود تجربه کردم و دانستم که آزادی همین است که هیچگونه اسارت و بردگی و قیودات وجود نداشته باشد  و هر فرد خود بنیانگذار زندگی خود باشد و منشا تمام تفکرات فردی و اجتماعی و دنیا هم باید از اسارت سیاست و قدرت های خطرناک باید رهایی  یابد و من باید جنگنده ی در برابر خودم باشم تا نیرونی شهوانی ام را سر در گریبان مرگش فرو دهم و ازاده باشم که این خاصیت زندگی من شد و خودم را از رازها که مادرم و پدرم و سایر درباریان منفعت طلب و منفعت خواه برایم می گفتند، رها ساختم و برای اشخاص که در روی جاده های سرخ و آتشین و در کارهای سنگین وشاقه زحمت می کشیدند و کفش  و پوشاک نداشتند و فقط نیروی بدنی و فزیکی آنها بود که باعث توانایی آنها می شد نه همان پوشاک های فرسوده ی که بدن آنها را اذیت می کرد.

من همان بودای هستم که نسل من متعلق به ازادیست و راه من همان دیکته هائیست که در راه رفتن به شهر در روستاها و حتا در شهر ها بیان کرده ام و مردم بالای من تف انداختند و مرا لعن فرستادند و نگفتند که من هم از جنس ملکوت این جهانی هستم و زندگی جدیدی را برای آنها به ارمغان آورده ام و خواهان رهایی آنها از چنگ فاشیست های بی بندبار و وابسته به جبر و زندان اجتماعی هستند، می باشم ولی مرا نشناخته اند و درک نکرده اند و فقط سنگ و چوب پرتاب کردن را در زندانها و در کارهای شاقه وشلاق زدنها را خوب درک کرده اند ولی از زندگی آزاد انسان چیزی را درک نکرده اند.

پروا ندارد مرا بزنید و آنقدر بزنید که فغان من دنیا را پر نماید و همگی مرا بشناسد و اگر دیوانه ام در دیوانگی مشهور شوم و اگر هوشیارم و پیرو دین و مذهبی هستم باید به کشیش بزرگ دنیای جدید دین و مذهب مشهور شوم واین خاصیت درست شما است که تلاش می نمائید و همگی را خواب بیدار مینمائید که به سوی من بیاید و مرا بخود بخوانند و سپس عاقلان شما در کنارم بنشینند و جاهلان شما پرداکنده شوند و سپس من راهبر سرنوشت شما تعیین شوم و این آروزی من است.

و این خود درس عبرت برای من است زیرا تمام جاهلان همیشه به خشونت روی می آورند وعاقلان یا راهنمایی آنها می باشند و یاهم در گوشه ی مواظبت از خود می نمایند و من درک کرده ام که دنیا پر از جاهل است که در جهل زندگی و در اسارت درونی به سر می برند و این نشانه ی همان رخداد هائیست که تا هنوز اتفاق افتاده است و من باید این مخمله را در خلال آزادی و کمال حل نمایم و بدانها بفهمانم که من هم از جنس شما هستم و زندگی پر از سعادت را برای شما آرزو می نمایم و این شعار و آرزوی بزرگ من است.

آنجا خدای شما حکومت می نماید و شما را برای جبر وستم های زندگی برای به قدرت رسیدن اشخاص و حکومت کردن دیگران، فرامی خواند و لی من شما را به خدای خودم دعوت مینمایم و شما را برای رهایی از این جبر های بی پاسخ و مرموز رهایی را بشارت میدهم و اگر از قدرت پدرم می ترسید من خودم باوی مبارزه می نمایم و می فهمانم که من برحقم و آنها برحق نیست.

ایمان و باور خویش را ای مردم که تا بحال در جهل آلوده نموده اید کامل سازید و زندگی را به خوشی و لذات زندگی سپری نمائید تا زندگی همان دیکته های خدای من در برابر شما باشد نه خدای ناشناس و مرموز شما نه دیده شده و می شود و نه هم شناخته شده و می شود نه هم سخنی و پیامی را برای شما می گوید و نه هم حکومت کردن خویش از گردن شما بدور می اندازد.

با ایمان کامل بامن یاور باشید و مرا همراهی کنید که زندگی نوینی در انتظار شماست و شما دارای فرایند بزرگ هستی در کوله بار زندگی خویش خواهید بود و مرا درک کنید که من دیوانه نیستم چون با حیوانات زندگی کرده ام و تنها لباس من عوض شده است و من هما گوتامایی هستم که از چندین سال قبل از دربار فرار نمودم و به جنگلی پناه بردم و حالا خودم را کاملتر از شما میدانم و برای شما مبلغ جدیدی هستم و تبلیغ می نمایم که مرا یاری رسانید که من یاری رساندهنده شما هستم.

من بودایی هستم که طریقت، شریعت که خدای شما برای شما آموخته است به دنیایی خدای خود فرا می خوانم و امیدوارم که هیچکسی مخالفت نداشته باشد و خدای من همان خدایی است که همگی را دوست دارد و به همگی یکسان می بیند و به همه کس احترام میگذارد.

 

پس بیا به سوی خدای من و خدای مرا با جان دل و هزاران امید بپذیر که من و یکجا به سوی پرواز کنیم.



موضوعات:نوشته ها ,
من-بودای-جنگلی-ام! من-بودای-جنگلی-ام! من-بودای-جنگلی-ام! من-بودای-جنگلی-ام! من-بودای-جنگلی-ام! امتیاز : 317 دیدگاه(0)

تاریخ: 06/09/2013 ساعت: 09:10 بازدید: 143 نویسنده: حسن سروش

وجودم عقده ی برای گریستن است و عقده هایم بهانه ی برای رهایی خودم از جبر خودم بالای خودم است

چون انسان موجود مقهور است که همواره برعلاوه اینکه بالای خودش ظلم را روا میدارد بالای دیگران نیز روا میدارد و از همین خاطر است که عقده ها گیریه کردن های پی در پی را برای موجود عاطفی مانند انسان دارد و انسان دارد از جبر خودش رهایی می یابد و دلتنگی های آدمی را دیگر غم ها ترانه نمی خواند و به انسان همچون من و ما دلبستگی های ماهرانه ی برای زندگی می بخشد.

میدانم که عشق یعنی از خود بیخود شدن و در پناه کسی جستن و سپس رها یافتن از درد های معلق زندگی و رنج های فروانیست که بنده ی شرمسار که نامش" عبد" تو می باشد، راه رهایی را جستجو می نمایند و در پناه درک عشق و عشق ورزیدن بتو عشق می ورزند و راه رهایی را در عبد بودن جستجو می نمایند و گزینه ی درست را برای عشق بی پایان و انتهای زندگی اشت عبد بودن را برمی گزینند و سپس تورا ستایش می نمایند.

ایمان من وابسته به تو و کارم وابسته به خودم و زندگی ام وابسته به طبیعت و سخن و هدفم و مقامم در حقارت های اجتماعی می باشد و دارم سکته ها می نمایم و سکته های برزخی که دارم قربانی دنیا برای بهشت می شوم و تمام حقارت ها روز فشارها بس عجیبی را وارد مینماید که من از تو خالق یکتا و بی همتای محمد رو گردان میشوم و با تو خداحافظی می نمایم و فکر مینمایم که شاید خودم را از شر حقارت ها و سکته های دنیوی نجات بخشم و به تو وعده می نمایم که اگر خالق من هستی برای من نشانده و رهاییم بخش و می گویند که تمام کارهای خیر و شر در دست توست و خیر را نصیب من گردان ! که من تشنگی دنیوی ام را برطرف نمایم و تو را دیگر مقهوری در برابر خودم حس ننمایم و قلبم را تنها جایگاه تو بدانم و به پرستش تو سراپا ایستادگی نمایم و در مقابل اشخاص که دارند تو را نفی مینمایند مقاومت نمایم و جدالها را ایجاد نمایم تا کفران و کفر گفتن ها به پایان رسد.

من حالا نه ایمان دارم و نه عشقی!

بلکه تنها هوسی را دارم که می پرستم و تمام خواهشات زندگی ام را مدیون هوس های عاقلانه ام میدانم و خودم را رها از هر نیروی دیگری می نمایم و گودالها را با هوسهایم برطرف مینمایم و زادگاه زندگی ام را یگانه قلبی میدانم که پر ازعاطفه و مهر بوده است و مرا موجود عاطفه پرور آفریده است و این نیت من در مورد جهان خلقت تو!

و من تورا بی خردانه یعنی آنچه که برای من گفته شده است و آنچه را می گویند و یا آنچه را میشنوانند، نمی پسندم و من یا تورا درک نمایم بپسندم و یاهم ترک نمایم تا رهایی یابم.

پس در بین این دو گزینه اگر تو خالق من هستی و می خواهی که من در راه راست هدایت شوم یکی را برگزین!

 

چون تو خالق هستی و همه را به سوی خودت فرامی خوانی و در ضمن خودت معلمانی را برای رهایی انسانهای و رستگاری بندگانت فرستادی و با آنها سخن گفتی و تعلیم دادی پس برای اینکه یقین من ثابت و ایمانم استوار بماند و بنده مخلص خودت باشم به من هم بیاموز و مرا هم تعلیم ده، تا  در گمراهی های زندگی آلوده نشوم



موضوعات:نوشته ها ,
پرورگارا! پرورگارا! پرورگارا! پرورگارا! پرورگارا! امتیاز : 291 دیدگاه(0)

تاریخ: 30/08/2013 ساعت: 09:28 بازدید: 159 نویسنده: حسن سروش

روزها به بهانه های متفاوت خانه ی مسکونی اش را ترک می گوید و فقط سرش را پائین انداخته و از خانه اش به بهانه ی اینکه در دفتری کار می نماید و دارای شخصیت عالی می باشد، راهش را در پیش گرفته و با هیاهوی تسخیر اشخاص و با فکر و اندیشه ی عمیق وارد عرصه معاملات جانی میشود که کدام شخص چگونه و به کدام بهانه گیر بیاورد و از وی پول گرفته و خودش در مقابل پول بفروشد که به این جمله می گوید" معامله جنس در مقابل پول" البته این اصطلاح زمانی بکار میرود که جنس غیر از انسان را بفروش برسانید، نه در در اینجا!

این فکر عمیق  تصویر هزاران شخص و هزاران پسر مقبول را در ذهنش مجسم می نماید و هزاران خیالات عاشقانه را روی پلک هایش میگذارد گویا همه اش واقعیت دارد، ولی وقتی سرش را بلند می نماید می بیند که چشمانش همان قیر سیاهی را که چند نفر از شاروالی روی زمین ریخته اند و خودرو ها و عراده جات مختلف روی آن راحت و آسوده حرکت می نماید، بر می خورد و تمام این تخیلات عاشقانه برهم می خورد و در ضمن هارنگ موتر ها را نیز باخود دارد که از هرگوشه سر و کله ی یک موتر پیدا شده و هارنگ می زند.

این جسم عاشق باز، مهمترین منبع دار آمدش را همان آله را قرار داده است که همیشه چیزهایی را قورت میدهد و با لذت چند دقیقه ی لباسهایش را بلند نموده و با جنس مخالفش خدا حافظی مینماید، که نظر به رسم و رواج های زندگی روزمره مردم سرنوشت یک دختر را تشکیل داده و در غیر آن مورد لعن خوانواده اش قرار میگیرد که در برخی مواقع حتا باعث طلاق نیز می گردد، یعنی باید باکره باشد.

اینبار روی چوکی نشسته و بازهم به تخیلاتش ادامه میدهد و گاهی راننده و گاهی هم برخی افراد که از سرک عبور می نماید به وی نگاه می نماید و شاید هرکدام فکر می نماید که شاید دوست من شود ولی این شخص رذل چهره اش را طوری جلوه میدهد که گویا آنقدر مقدس است که حتا به چشمان مشتریانش نگاه نمی نماید، و دارد این منبع در آمدش هر ثانیه ی که وی نگاه به جنس مخالف نمی نماید ضرر می نماید،

روزها، ماه ها، و حتا سال ها همینطور می گذرد که وی خودش را با فریب خوانواده اش در بازار عشق های دروغین می فروشد و از فروشش لذت می برد و هیچگاه هم احساس خستگی نمی نماید و روزانه چندین بار با افراد مختلف که آله آنها نیز متفاوت می باشد، آمیزش می نماید و پولش را گرفته دوباره راهی خانه اش می شود.

سوتک عشق به صدا در آمده و وی را همیشه به بی قراری فرا می خواند و تخیلات در خانه، بازار، موتر، رستورانت و حتا دوکانهای شهر از وی استقبال می نماید و تمام هسته ی زندگی اش را در اطراف کلمه"عشق" محدود ساخته است و افسردگی همانند شیطان که انسان را وسوسه می نماید در کنارش در تب و تلاش برای رسیدن به عشق های گناه ریز که همچون باران در روح وی جاری می گردد و تمام هسته ی زندگی  وی را تحت پوشش قرار داده و انحراف ها نصیب وی گردد.

برگشتن به خانه وی را اسیب روحی و روانی میداد و وی را از دست زدن به کارهای خانه و کمک به مادرش باز میداشت و از بس روزانه کارهای عملی زیاد مینمود که شب از شدت درد پا ها، کمر و آله ی تناسلی اش خواب در چشمانش نمی آمد و چشم در انتظار صبح بود که سحر چه وقت سرش را از آسمان تاریک بیرون نموده و به درد های وی خاتمه میدهد و زندگی وحشت آورش را چگونه در آخور داغ جهل و جهالت رم نماید و خودش را چگونه و به کدام دلیل بفروشد و یا هم به کدام دلیل برای پدر و مادرش راست بگوید و یا کدام دلیل را بگوید که دل آنها به رحم بیاید و از تقصیرات وی بگذرد؟

چاره چه هست؟ هیچ! فقط در گودال افتادن و دست و پا زدن!

نسیم این شخص را در پارک شاداب ظفر می بیند و وقتی چندین بار از مقابلش رفت و آمد می نماید و در ضمن پسری را شماره مبایلش را میدهد سخت به خشم می آید و تصمیم میگیرد که باید امروز با چاقو تکه و پاره نماید ولی بازهم کنترول مینماید و به خودش اجازه نمیدهد که دست به چنین اقدامی بزند.

روزها و شب ها در فکر میباشد که چگونه می تواند نمبر مبایل وی را بدست آورد؟ این فکر منشا تمام زندگی اش شده بود و شب ها و روزها و حتا در هنگام اجرای وظیفه اش در مورد این دختر فکر می نمود.

روزی سرش را در آغوش گرم کارش گذاشته بود که ناگهان چشمش به بیرون از دفترش خیره شد بازهم تمام حواسش را روی همان نکته که شاید همان دختر باشد دقیق و دقیقتر نگاه نمود و تصویر همان دختر در ذهنش نقش بست و بازهم خودش را از دنیایی خیالات رهایی بخشید دید که همان دختر است.

خون در رگهایش ایستاد و قلب تلاش می کرد که باید خون را به حرکت در آورد ولی کارمند دیگری به چهره وی خیره شد و دید که نگاه های نسیم جای دیگر است و از چوکیدار دهن دروازه آب سرد خواست در صورت نسیم پاشید و نسیم به هوش آمد و گفت" نسیم چه شده؟ خیرت خو اس؟"

نسیم گفت: " هیچ! هیچ چیز نشده من خوبم"

از مدیر عامل درخواست رخصتی نمود و وی که حالت وی را دید بدون کدام جروبحثی اجازه مرخصی داد وقتی داشت از دفتر کارش خارج می شد دیگر دختر در صحن نبود که وی دنبال نماید و یا علت کارهایش را بپرسد.

راهش را گرفت مستقیم طرف کوته سنگی در همان جا( بلاک های شاداب ظفر) آمد و چندین ساعت منتظر ماند که دختر نیامد و از این محل عبور نکرد و نسیم بی حوصله نشد و بازهم منتظر ماند تا آفتاب نزدیک به غروب رسید که دید سرو کله همان دختر پیدا شد آخرین تلاش هایش را نمود تا بتواند نمبر مبایلش را بگیرد ولی دختر پوز گرفته نمبرش نداد و به وی گفت:" برو سگ! تو از خود خوار و مادر نداری که دنبال مه میایی! دیوانه"

اما نسیم دیگر مثل سگ گرسنه پرسه نزد و سرش را پائین انداخت و دختر راهش را گرفته ادامه داد و به وی هیچنگاهی ننمود.

نسمی آهی کشید و گفت" عجیب دنیایی که به من سگ هم خطاب می کند و شاید گناه وی نباشد و گناه من باشد که سر راهش می ایستم و مزاحمش می شوم البته که این درست نیست ولی باید بدانم که این دختر لوده و احمق چرا اینقدر این طرف و آن طرف می گردد و چرا نمبر مبایل برای دیگران میدهد و برای من نمیدهد؟"

براهش ادامه داد چون خورشید در حال غروب کردن بود و رنگ های سرخ نشانه ی پایان روز بود، طرف کوته سنگی درحرکت شد و نمی دانست که چه کار نماید؟

ولی ناگزیر شد که دست به تحقیق بزند و علت این عمل زشت از دیدگاه همان فرهنگ سنتی و قدیمی و در عین که رنگ مذهبی دارد، بداند.

موتر های تونس صدای می زد" هله برچی یک نفر، برچی! برچی! یک نفر"

خودش همانند اسکلیت بدون استخوان روی چوکی تونس لم داد تونس شروع به حرکت نمود در راه هزاران خیال و تخیل در ذهنش در حرکت می شد گاهی فقر راهش را در ذهن وی باز می نمود گاهی فساد اخلاقی و گاهی هم هوس های عشق بازی با دیگران و گاهی هم دنبال نمودن دختر!

بالاخره نگران تونس در شانه اش زد و گفت:" ببخشید لالا! ایستگاه آخر است پایان شوید"

چشمانش را مالید و از موتر پائین شد  و براه افتاد هوا تاریک شده و کمی باد سرد می وزید و وی چیزی نداشت که خودش را بپیچاند ولی به سرعت بطرف خانه اش رفت وقتی درخانه رسید مادرش پرسید:" بچیم! چرا ایقه ناوقت کدی! مه وارخطا شدم خدا کنه که خیرت باشه!"

نسیم گفت:" نه مادر! هیچ گپی نیست مه هم خوب استوم و هیچ کاری نشده فقط کمی کار داشتم در یکی از رفیقایم پیشش رفته بودم که ببینم از همی خاطر ناوخت شد"

مادرش گفت:" مردم زنگ می زنه کاش مبایل نداشته باشی بچیم مه از خاطر ناوخت کدن تو خیلی وارخطا شدم"

نسیم:" درست است مادر! ازی باد زنگ می زنوم از پیشم اشتباه شد"

مادرش غذای شب را آماده نموده و دستر خان را پهن نمود همگی مصروف خوردن غذا شد بعد از خوردن غذا به دعا و نیایش پرداخت و سپس در بستر خوابش لم داد.

در بستر لمیده اش هزاران خواب های دروغین را می دید که در ذهنش ترک برمیداشت و خودش را نمی توانست از شر این بلای روحی نجات بخشد.

بلاخره به نحوه ی خواب رفت و نزدیک سحرگه بیدار شد و بازهم به نیاش پرداخت و بدون اینکه صبحانه ی در کار باشد خانه را ترک گفت.

اما امروز نخواست که سر کارش برود و با خود عهد بست که باید امروز در مورد این دختر بداند.

سر کوچه ایستاده بود که ناگاه چشمش به همان دخترافتاد که از دروازه ی بیرون شد دوباره به خانه برگشت و به خواهر کوچکش گفت:"  در فلان دروازه کی زندگی می نماید؟"

گفت:" بلی! فلان آدم است"

اگر کاری را بگویم انجام داده میتوانی؟

گفت:" بلی! لالا!"

در خانه اش برو و بگو که نمبر دخترت را بده همان دختر که در موسسه کار می کند و اگر گفت که چه می کنی بگو کار دارم.

درست است لالا! میروم و میارمش

پسر از خانه بیرون شد و بطرف دفترش در حرکت شد.

برای دختر بهترین زندگی را همان عشق دروغین سرکوچه و بازار به ارمغان آورده بود و این عشق را زاده بهترین رویاهایش میدانست با آنهمه مشکلات که در مقابلش قرار داشت.

 

وقتی با پسران روبرو می شد با نگاه عاشقانه بخودش جلب می کرد



موضوعات:داستانها ,
شام-ها-در-جستجوی-بامداد! شام-ها-در-جستجوی-بامداد! شام-ها-در-جستجوی-بامداد! شام-ها-در-جستجوی-بامداد! شام-ها-در-جستجوی-بامداد! امتیاز : 298 دیدگاه(0)

تاریخ: 18/07/2013 ساعت: 09:51 بازدید: 182 نویسنده: حسن سروش

ترانه های زندگی لبخند هایش را بدون تو و حضور تو بلعیده اند، سبزه زارها بدون تو زرد شده اند و همه در انتظار جشن گرفتن سلامتی توست، و تو را فراخوانی برای نسل های بعد میداند.

تو سازش بین منطق و عقل و بین حقیقت و واقعیت زندگی هستی که رویاهای دیگران را نمی گذاری که زندگی مان را به افق های دور برساند.

دست تو نوازشگر توفان های با موج های بزرگ می باشد.

تو را دوست میدارند و شراب منطق  را با تو می نوشند و تولد زندگی را با تو جشن میگیرند چون تو باده سرای عشق های متواتر زندگی اجتماعی هستی و فریاد تو صدای من و ما است که از حلقوم مان به گوش دیگران میرسد.

آنکه خمیازه ها از آن اوست در غفلت است، آنکه بغض ها از آن اوست در رجهت است

پس تو روشنگری آتش برای سوزاندن خشم های دور هستی و باید از خواب برخیزی، نعش تو روی بستر بیماری نمی زیبد و تو باید راه های انقلابی را تعقیب و دیگران را راهنمایی نمایی.

اینجاست که بستر توان بلعیدن سکوت تو را ندارد، بلکه آنهم به فریاد می آید.

 

و من در همه جا بوی تو ر ا حس مینمایم و تو را معبود خودم میدانم چون زبان من و تو باهم شباهت دارد و همدیگررا می پذیرم.

17/7/2013

ده شب ماه مبارک رمضان



موضوعات:نوشته ها ,
همه-جا-بوی-تو-میدهد! همه-جا-بوی-تو-میدهد! همه-جا-بوی-تو-میدهد! همه-جا-بوی-تو-میدهد! همه-جا-بوی-تو-میدهد! امتیاز : 309 دیدگاه(0)

تاریخ: 04/07/2013 ساعت: 16:12 بازدید: 209 نویسنده: حسن سروش

گویا من به سوی بیخدا شدن گام های استواری را می گذارم و یا اشتباه های را مرتکب می شوم که روح و روانم افسردگی هایش بیشتر می شود و دنبال رهایی قدم بر میدارد.

اما نه!

چون من می خواهم که دنیایی متفاوت با انسانهای دیگری داشته باشم و زندگی من باید همچون شمع همیشه تابنده باشد و دیگران پروانه های باشند که ابدیت حقایق زندگی انسانی را درک نمایند نه اینکه با حقایق و زندگی نا آشنا باشند چون نا آشنا بودن با حقایق زندگی برده های بی سرنوشت و انسانها رذل خواهیم ساخت که فقط ضربات شلاق های مرتدان و بی خردان را روی بدن های سوخته و سیاه شده خویش احساس نمایند و سکوت های متواتر را روی بدن شان همچون مهر های شرکت های انسان کشی هیتلر و استالین و قذافی و ملا عمر و گلبدین و بوش و اوباما ........ زده اند که فقط نام برده را دارا می باشند نه انسان و انسانیت را!

یکبار به قصد بودا، خدا را ترک گفتم و باخودم فکر کردم که شاید راه های اساسی زندگی بدور از خشونت های روح شکن و پیکر تراش و بدور از قصیده خوانان بهشت پرست و غرلخوانان ولایت های متفاوت باشم و رویاهای انسانیت را که قدرت های تفکر و بزرگ پیروان مکتب هیومنیسم روی آن اندیشیده اند در روح و روان خویش بپرورانم و خودم را از جبرهای متفاوت، خشونت، انسان کشی، قدرت نمایی های خودمانی سیاسی و اقتصادی، دروغ های پشت پرده و ظاهر راستگویان خربده و خر بخر، بدور احساس نمایم ولی نشد.

بار دوم به قصد سارتر منزلگه زندگی ام را ترک گفتم و تمام دانشکده فیلسوفان را قدم زدم تا راهی برای شناخت خودم داشته باشم و بخصوص سارتر عزیز را، که اعقتاد و باور من نیز همانند وی است و باید از مکتبی انقلابی که مشت های آهنین روی سنگ های فولادین و سیاه چرده های قرن، بکوبد و لگد های فکری محکمی را روی اندیشه های رذل و فاسد و گندیده و آلوده، فرود آورد و فراز و نشیب های افکار های خشونت بار را دور نمایم، اما نه شد.

ولی اینبار یعنی بار سوم به قصد آتش کده ی خدا را ترک گفتم، که شاید تمام خوشبختی های من در منزلگه آتش سوزناک باشد و گام های استوار زردیان آتشکده را روی چشم های در انتظارم بگذارم و احساس لذت نمایم و رنج های که از آدم شروع و به مقصد بهشت و دوزخ هوایی و حوران بهشتی خاتمه خواهدیافت، مثل آشغالی روی ذباله دانی بریزم و تف لعنتی هم بفرستم و آنگاه حقارت های زندگی ام را از هسته و جودم دور نمایم اما بازهم نه شد!

اینبار فصل سرد زندگی ام آغاز یافت و تمام رویاهای زندگی ام در آتشکده های دنیا به سردی گرایید و من دنیایی من به نا امیدی های پی در پی دست یافت، گویا من نیستم و فقط حجره های من است که برای من تصمیم می گیرد و تمام موهای بدنم را سیخ می زند تا برکند و مرا وادار به ترک راه هایی نماید که من دوست دارم و آنها متنفر اند گویا همان قدرت های گذشته های دور برده داری بالای من نیز حاکم اند و من باید این را جبر زمان نام بگذارم چون هر قدر زمان گذشت این خاصیت پلید از بین نرفت و فقط و فقط شکلش تغییر یافت که من نیز شامل آن هستم و می باشم.

شاید برای بارهای دهم و بیستم نیز خدا را ترک گویم ولی باز هم شاید ممانعت های وجود داشته باشد و شاید هم یکی بگوید قطعه، قطعه نمائید و در بیابان بیندازید که گرگان درنده همچون خودشان ببلعند و من از تکلیف دنیایی ام رهایی یابم و گرگان پی طعمه های دیگری باشند.

من هم کتاب می نویسم و تو هم کتاب می نویسی، و همه و همه کتاب می نویسند ولی هیچ کسی حق ندارد متن کتابها را تغییر دهد بجز خود نویسنده، ولی این بهانه برای من نیست که فلان کتاب مرا چه می خواند، مرتد، کافر بی دین و لامذهب و یا هزاران سخن های زشت و صفت های نسبی رذل را نصیبم می نمایند، ولی به دلیل اینکه انسانهای متفاوت را درجوامع متفاوت تحت استثمار گری خویش قرار دهند از خاصیت من استفاده می نمایند، یعنی گاهی خدا را می پزیرند و گاهی هم ترک می نمایند.

ولی اینبار خطرناکتر است چون موج های فکری بشر طوری انعکاس خواهد یافت که فقط کافیست مرا چگونه به دار می آویزند و یا بدتر از گالیله........  می سوزانند و یا هم مثل ابراهیم در بین آتش می افگنند.

بهتر است که به قطره خونی توجه نمایم، چون از قطره ی خونی حیوانی بنام موش بوجود آمده است و آنهم ساخته و کارکرد های علمی خود انسان، نه قوه ی آمیزش دو جنس مخالف، بلکه خلاقیت های انسانها آنقدر برای درک انسان و خدا بیشتر گریده است که راسل نیز ترک خدا نمود، و هزاران انسان دنبال استقلال طلبی در دنیا هستند و باید از قید تمام نیروهای طبیعی رهایی یابند و فقط به خواست ها و پندارهای زندگی فردی خویش توجه نمایند و اینبار زندگی لذتش را از سر میگرد، به دلیل اینکه نه فتوای کفر آمیزی وجود خواهد داشت ونه هم مصله و مصله گرایی و نه هم قدرت های جبر سیاسی و مذهبی ........ آنزمان است که آزادی انسان تحقق می یابد و دموکراسی واقعی در دنیا پیاده می شود.

ولی بازهم عقایدم ارثی من نمی گذارد که خدا را ترک نمایم بلکه همیشه مرا وا میدارد که باید خدا را بپذیرم ولو وجود داشته باشد و یا نداشته باشد چون از قدیم اولین بار که تازه زبان به سخن گفتن گشوده ام برایم تلقین و تحمیل نموده اند که خدا یکی است و شریک و مانند ندارد و این دستیار زندگی ام شده است و همیشه هرقدر تلاش می نمایم که ترک نمایم، مانع می شود.

شاید روزی برسد که دیگر این عقار کهنه و سنتی را ترک نمایم و فقط بخودم اعتماد و باور داشته باشم و خودم نردبان خدایی را بلند نمایم.

 

2013/07/04  4:48 دقیقه پس از نیمه شب



موضوعات:نوشته ها ,
سه-بار-خدا-را-ترک-کردم سه-بار-خدا-را-ترک-کردم سه-بار-خدا-را-ترک-کردم سه-بار-خدا-را-ترک-کردم سه-بار-خدا-را-ترک-کردم امتیاز : 350 دیدگاه(0)

تاریخ: 04/07/2013 ساعت: 16:10 بازدید: 228 نویسنده: حسن سروش

بگذار که لبانم بترکد

و محبت را احساس ننماید

قطرات خون همچون لاله های سرخ بروید

و طراوت را از قلب پر مهر من بزداید

و غم ها آهسته آهسته مرا از پا در آورد

حسن سروش

 

2013/06/18                  12:04pm               چهارشنبه



موضوعات:شعر ,
بگذار-که-لبانم-بترکد بگذار-که-لبانم-بترکد بگذار-که-لبانم-بترکد بگذار-که-لبانم-بترکد بگذار-که-لبانم-بترکد امتیاز : 372 دیدگاه(0)

تاریخ: 04/07/2013 ساعت: 16:06 بازدید: 206 نویسنده: حسن سروش

اشک هایم همچون قطرات باران روی چهره ام قرار می گیرد و بغض گلویم را باز می نماید و عقده های تنهایی ها را با زبان نا گفته ها یعنی اشک بیان می نماید و تنهایی ها را روی چهره ام ترسیم می نماید که این رسم تنهایی ها و رسم و سیر زندگی بوده و می باشد.

اشک های تنهایی ،عقده هائیست  که عشق های نا شناخته را میشناساند و رازهای تنهایی ها را می آموزاند و لذت زندگی را می چشاند و قدرت نمایی ها را از بطن افکار انحرافی که بر مبنای عشق های هوس باز و هوسرانی استوار می باشد، دور مینماید.

تنهایی های زندگی حقارت های انجام شده است و تکرار آن بعد تنهایی هاست.

تنهایی ها یعنی صدای سکوت عشق های انجام شده و لو رفته زندگی و برباد دادن عمر گرانبهاست.

امروز دارم به یاد تو و کودک معصومم فراق های زندگی را در روحم پرورش میدهم و خودم را اذیت میکنم و دارم غمگین و غمگین تر می شوم ولی راهی ندارم جز اینکه فقط قلبم را با هزاران شور و هوس بگیریانم و خودم را تسلی دهم که پرنده های زندگی من از راه میرسند و مرا از این تنهایی ها نجات خواهند داد و در روحم صدای نازک کودکم طنین خواهد انداخت و آنگاه بوسه های گرم و پر مهرش را روی گونه هایم مهر خواهد زد و گرمی و مهربانی وجودش را با روحم پیوند خواهد داد.

دارم از دوری و تنهایی هایی شما در اوج غم های دنیا پرواز می نمایم و خودم را در دامن خشکیده زمانه بی عشق و بی احساس  می غلطانم و راهی جز تسلی دادن خودم ندارم و با کلمات همصدا شده و نقش های صورت و ابروان خمیده و چشمان خرمایی ات را ترسیم کنم و راهم را برای زندگی چند دقیقه بعد از این باز نمایم و تبسم و لبخند های همه اوقاتش را روی پرده های چشمم بنگارم و خودم را با آنها فریب دهم که بلی! در کنارم هستند و دارند مرا از اذیت خودم رهایی می بخشم.

هرجا و هرکجا و هر سفر و هر قدم و هر کلام را که بر میدارید استوار تر و گشاد تر و سنگین تر برایم میباشد و سلامت و سرحال و صحتمند و پیروز و موفق باشید.

 

حسن سروش

 

جمعه 2013/06/27



موضوعات:نوشته ها ,
تنهایی-های-زندگی! تنهایی-های-زندگی! تنهایی-های-زندگی! تنهایی-های-زندگی! تنهایی-های-زندگی! امتیاز : 308 دیدگاه(0)

تاریخ: 04/07/2013 ساعت: 15:59 بازدید: 177 نویسنده: حسن سروش

بگذار بمیرم! که چشمان تو حوصله دیدن اشک هایم را دارد و قلب تو آروزی مرگ من را روی حلقه ی دار و محبت تو در انتظار بیماری روحی ام میباشد و وجود تو در انتظار دوری وجودم از وجودت می باشد.

من یادگار تنهائی هایم و قلب من یادگار غمها! و زندگی من یادگار رنج ها و وجودم یادگار زخمهای عشق بی فرجام توست و من مثل پروانه بدبخت و مظلوم دراطراف عشق تو در پروازم و بخاطر عشق تو سوزانم و تو مثل بودای همیشه ایستاده،صبور و شکیبایی، و توان هضم هرگونه رنج و مشقت های من را داری! و شب و روز در انتظار هزاران نابسامانی ها و پراکندگی ذهنی ام میباشی!

من که سخت در انتظار دیدن تو میباشم و هر وقت که صدای زنگ تیلفون را میشنوم گویا دنیا را برای من داده است و احساس می کنم که عشق تو دوباره در وجودم جان گرفت!

اما! افسوس! افسوس! وقتی چشمانم به صفحه تیلفون می افتد می بینم که کسی دیگری است و آنقدر متنفر می شوم که بجای تیلفون خودم را روی دیوار بکوبم و از شر این دنیایی زخم خورده و آزار دهنده آزاد شوم!

اما! نه! باخود می گویم که شاید او هم انتظار مرا بکشد و مرا دوست داشته باشد! بازهم می گویم! نه! اوشاید دوستان دیگری داشته باشد که دنیای عشق و محبت را در درون آنها احساس نماید و من فقیر و بد بخت مثل سگ مرده، افتاده روی زمین هستم که هرکسی می گذرد ازدیدن من پرسه می زند و به من لعن می فرستد و با لگد می زند و قدرت عشق را در وجودم! همانطوریکه  مرده ام!  می میراند اینجاست که بوی تعفن وجودم همگی را متنفر ساخته است که به همین خاطر لگدمالم می نمایند و شاید از ده کیلومتری چشمان شانرا ببندند و از دیدن من احساس حقارت نمایند.

من آنقدرضعیفم که حتا تو! نه کسی دیگر! مثل طناب دار، آزارم میدهی و نفسم را بعد از چند دقیقه می گیری و مرا روی زمین پرتاب می کنی و آنگاه قلب سنگدل و بی رحم تو از کنارم دور می شود و آنقدر دور می شود که حتا یکبار به عقب بر نمی گردد تا از دور تماشایم نماید و وجودم را در میان هزاران اشیای بی روح و موجودات زنده ی دیگر تنها می گذاری!

بگذار که اشکهایم بریزد و من مثل مگس نیم مرده، گاهی این طرف لو بدهم و گاهی هم آنطرف! که هیچ غمخواری نداشته باشم و بالاخره پشت به زمین و رو به آسمان بمیرم و تو زمانی آگاه شوی که طناب عشقت زندگی ام را گرفته است، چون حالا شبانه خواب را در چشمانم نمی بینم و از سر شب تا صبح فقط منتظر صدای تیلفونم می باشم، و خواب را عشق تو از چشمانم ربوده است و آنگاه برای همیشه خواب خوام رفت، خواب خواهم رفت! و دوستی من با مردگان آغاز خواهد یافت! این است یادگار من در دست تو!

4:17 دقیقه پس از نیمه شب

 

4/7/2013

 



موضوعات:نوشته ها ,
تنهایی! تنهایی! تنهایی! تنهایی! تنهایی! امتیاز : 368 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/06/2013 ساعت: 13:59 بازدید: 213 نویسنده: حسن سروش

کلمه فقر و هزاران کلمه های دیگر از ذهن انسان نشات می گیرد و انسان به هر کلمه می گوید واژه و به این واژه های اهمیت میدهند و با زبان اینطرف و آن طرف می چرخانند و می شود کلمه!

قدرت نفس های هر انسان به اندازه شش های وی است که چقدر هوای تازه را در شش هایش جا میدهد و استفاده می نماید و چگونه هوایی را تنفس می نماید؟

هر قدمی را که برمیدارم راهم را گم می کنم و رهیافت های ذهنی من مرا فراموش مینماید و من نمیدانم حافظه ی من چقدردرک دارد که مرا نمیتواند راهنمایی نماید که دچار سردگمی هایی شده ام و روحم پرچم خمیده و باد نرسیده را سردرگمی را افراشته است و به همه نشان میدهد که من سردرگمم.

 

طینت من، سرنوشتم را به گمراهی راهنمایی نموده است و نفس های گرم زندگی را به نفس های فقیرانه مبدل نموده است و راه های مدارا با فکرم و مدارا با راه و رسم زندگی و مدارا با خودم را مسدود نموده است و من گمراه  کننده نفس خود شده ام و در کوهپایه های زندگی خسته و زار نشسته ام و انتظار می کشم که زندگی دیگر رویاهایی نباشد، بلکه واقعیت های باشد که مرا خوشبخت نماید.



موضوعات:نوشته ها ,
نفس-های-فقیرانه-می-کشم! نفس-های-فقیرانه-می-کشم! نفس-های-فقیرانه-می-کشم! نفس-های-فقیرانه-می-کشم! نفس-های-فقیرانه-می-کشم! امتیاز : 385 دیدگاه(1)

تاریخ: 01/06/2013 ساعت: 11:06 بازدید: 178 نویسنده: حسن سروش

می میرند به هر قطره که از گوشه های مغزایشان نشات گرفته و با نوک قلم زرین و گهربار روی تکه های کاغذ خوابیده است و به هر فردی و به هر شخصی و به هر کلام و پیامی غزاله ها را به رقص درمی آورند و روزگار عمیق لعل و عقیقی را در سرنوشت بشریت رقم می زنند و این پستی و حقارت را به دام اسارت قرار داده و گام های صلابتی و دروار را به سوی طلوع و روزنه های جدید و کرامت و کمالیت و عقل و عقلانیت های متمدن، برمیدارند.

و لکه های سیاهی زمان، تاریخ، جبر، سکوت، استثمار، استعمار و رذالت ها را برمیدارند و در اندیشه ی عمیقی فرو می روند و می غلتند و می غلتند تا دال بر مدل فایق آیند و سقراط و افلاطون و سینا و سعدی و حافظ و مولانا و جامی و شاملو و فروغ و یوشیج و هزاران هزار قلم های سکوت را زنده نمایند.

ورنه مرده بودند و سکوت حماقت هایش را بازی می نمود تا سنگ لحد را بیشتر بفشارد و نیزه ملکوت الموت محکم روی سینه ی هر فرد قلم بدست و کتاب بدوش، قرار گیرد و به گمنامی جاویدان دفن نماید.

می میرند تا مرغان کوهساران تشنه شوند و بیایند و پروازها نمایند و سپس آنها را نادیده بروند و در غزل سکوت و غم بطور ابد دنبال حقایق من و ما باشند و حیات آنها را بخوانند و به آنها زندگی بخشند و این است رسم روزگار!

تا زنده اند کسی نمی خواند گیسوان تفکر آنها را می بندند و به آنها کتک می زنند و تا غروب آنها زود رس باشد و به حیات آنها ارج نمی نهند و به مرگ ارج می نهند و نمی دانند که حیات آنها سنگ لحد را برداشته و برسر اشخاصی میکوبند که کمر همت برای نابودی شان بسته بودند.

آنها را روی قایق می نشانند و پاروکش را لباس نجات دریانوردی میدهند و آنها را تا گلو غرق در آب مینمایند و به بحر بی انتها سیراب می نمایند و قایق هر لحظه روی روان و روح قایق ران فشار می آورد تا آنها را نجات دهد و نهگان بزرگ همچو گرگان تیز بین اشاره می نمایند و می گویند، نه! بگذار که نهنگان دیگر گرسنه اند و بخورند و سیر شوند.

حالا دیگر نیستند و در زیر آب های سرخ فرو رفته اند و نهنگان به خنده در آمده اند و سکوت محله را شکستانده اند و همه را بسوی تماشای زیر رفتن آنها می خوانند و تعدادی می خندند و لذت می برند و تعدادی اشک می ریزند.

می میرند اما خورشید آنها تازه طلوع می نمایند و سکوت شب های بی مهتاب و ستاره ها را می شکنند و از روزنه ها سخن می گویندو نیزه های فرورفته را کنار می گذارند و به آنها نفس های تازه می بخشند.

دیگر می میرند که نمی میرند و علفزار ها را عطر آگین نموده و کوهساران صعب العبور را یک شبه خواهد بود و مرغزاران تخم جدید خواهد کاشت و سرنوشت را طوری دیگر رقم خواهد زد و بنیاد های فرسوده و فرطوط را مخرب و بنیاد های جدیدی را بنا خواهند بنا نمود که از قصر قارون و فراعنه ها زیباتر خواهد بود.

اینبار بنای را خواهند گذاشت که بهشت ظلمت را بتکده هینایانا کوشانی و آریایی مبدل خواهند نمود و زندگی را در آغوش مادر جدید راهنمایی خواهند نمود و اینبار قارون دیگر قصر مطلای نخواهد داشت و فرغون ها برده های نخواهد داشت و همگی شاید به دامان موسی و ابراهیم و محمد پناه خواهند برد و گریبان مخللان را پاره خواهند نمود.

 

و آنها هرگز نخواهند مرد و هرگز نخواهند مرد!



موضوعات:نوشته ها ,
می-میرند!-(-به-یاد-بزرگان-که-نیستند-ولی-زنده-هستند) می-میرند!-(-به-یاد-بزرگان-که-نیستند-ولی-زنده-هستند) می-میرند!-(-به-یاد-بزرگان-که-نیستند-ولی-زنده-هستند) می-میرند!-(-به-یاد-بزرگان-که-نیستند-ولی-زنده-هستند) می-میرند!-(-به-یاد-بزرگان-که-نیستند-ولی-زنده-هستند) امتیاز : 390 دیدگاه(0)

تاریخ: 24/05/2013 ساعت: 15:34 بازدید: 257 نویسنده: حسن سروش



نيمه شب در دل دهليز خموش 
ضربه پايي افكند طنين 
دل من چون دل گلهاي بهار 
پر شدم از شبنم لرزان يقين 
گفتم اين اوست كه باز آمده 
جستم از جا و در آيينه گيج 
بر خود افكندم با شوق نگاه 
آه لرزيد لبانم از عشق 
تار شد چهره آيينه ز آه 
شايد او وهمي را مي نگريست 
گيسويم در هم و لبهايم خشك 
شانه ام عريان در جامه خواب 
ليك در ظلمت دهليز خموش 
رهگذر هر دم مي كرد شتاب 
نفسم نا گه در سينه گرفت 
گويي از پنجره ها روح نسيم 
ديد اندوه من تنها را 
ريخت بر گيسوي آشفته من 
عطر سوزان اقاقي ها را 
تند و بيتاب دويدم سوي در 
ضربه پاها در سينه من 
چون طنين ني در سينه دشت 
ليك در ظلمت دهليز خموش 
ضربه پاها لغزيد و گذشت 
باد آواز حزيني سر كرد
فروغ فرخزاد



موضوعات:شعر ,
صدایی-درشب صدایی-درشب صدایی-درشب صدایی-درشب صدایی-درشب امتیاز : 449 دیدگاه(0)

تاریخ: 16/05/2013 ساعت: 09:55 بازدید: 1166 نویسنده: حسن سروش

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه ميداني

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه ميداني

صداي غربت من را زاحساسم تو مي خواني

شدم از درد تنهايي گلي پژمرده و غمگين

ببار اي ابر پائيزي كه دردم را توميداني

ميان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

ميان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني

تپشهاي دل خستم چي بي تاب و هراسانند

به من آخربگو اي دل چرا امشب پريشاني

دلم دريايي خون است و پر از امواج بي ساحل

دلم دريايي خون است و پر از امواج بي ساحل

درون سينه ام آري تو آن موج هراساني

هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن

چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نميداني

چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نميداني

احمد شاملو



موضوعات:شعر ,
دلم-تنگ-است-اين-شبها-يقين-دارم-كه-ميداني دلم-تنگ-است-اين-شبها-يقين-دارم-كه-ميداني دلم-تنگ-است-اين-شبها-يقين-دارم-كه-ميداني دلم-تنگ-است-اين-شبها-يقين-دارم-كه-ميداني دلم-تنگ-است-اين-شبها-يقين-دارم-كه-ميداني امتیاز : 346 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

جمعه 12 اردیبهشت 1393
جمعه 12 اردیبهشت 1393
جمعه 12 اردیبهشت 1393
جمعه 12 اردیبهشت 1393
جمعه 05 اردیبهشت 1393
چهارشنبه 20 فروردین 1393
شنبه 05 بهمن 1392
پنجشنبه 21 آذر 1392
یکشنبه 26 آبان 1392
یکشنبه 26 آبان 1392
یکشنبه 24 شهریور 1392
جمعه 15 شهریور 1392
جمعه 15 شهریور 1392
جمعه 15 شهریور 1392
جمعه 15 شهریور 1392

مطالب محبوب

صفحات مطالب

1|2|3|4|5|